









![]() |
![]() |
|
| خاطرات مسافر کوچولوی ما |
|
تو این پست میخوام کارهایی که امیرحسینم تا به امروز رو میکنه بنویسم تا یادم نره
اول اینکه از امروز امیرحسین تقریبا راه افتاده.یعنی روز یکشنبه ۱/۹/۸۸ .البته حدود یک ماه بود که پنج و شش قدم راه میرفت و می افتاد ولی از امروز دیگه داره کم کم خونه رو میچرخه.الهی مامان قربون اون راه رفتنت بره که چقدر تماشا کردنش لذت داره.وقتی میبینم هر روز داری بزرگتر میشی و بیشتر میفهمی یه غروری بهم دست میده که فکر کنم همه پدر و مادره همچین حسی رو نسبت به بچه هاشون داشته باشند کلماتی مثل بابا .... مامان...ددر.......قاقا..... رو راحت میگه و به همه چیز میگه"چیه" به سی دی چرا خیلی علاقه داره و من هر روز مجبورم این برنامه رو ۳ بار ببینم دست دستی و نانای هم میکنه یعنی فقط کافیه صدای اهنگ بشنوه شروع میکنه به نانای و سرش رو تکون میده از شلوغی میترسه و گریه میکنه مخصوصا عروسی ها که حسابی به مامانش حال میده خودش از تخت مامانش و مبل بالا میره ولی بعضی وقتها یادش میره که باید با پاهاش بیاد پایین. به آشپزی و قابلمه و کفگیرو اجاق گاز خیلی علاقه داره و تقریبا اسباب بازیهاش همینها هستند پسرم الان ۸ تا دندون داره که مثل دونه های برف سفید و خوشگلند حموم و آب بازی رو خیلی دوست داره و کافیه من برای برداشتن لباس برم حموم با سرعت نور خودش رو میرسونه.تو حموم هم آروم و همش با آب بازی میکنه به موبایل هم خیلی علاقه داره .انقدر دکمه هاش رو فشار میده که یا شماره میگیره یا واسه خودش ساعت تنظیم میکنه یا فیلا رو عقب و جلو میکنه.موبایل من رو تا حالا دوبار فرستاده تعمیرگاه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:25 توسط حاله |
|
|
خوشگل شد ماه شدی شدی مثل عروسک
عزیز من گل من تولدت مبارک امیرحسین عزیزم پسر گلم نفس مامان تولدت مبارک الهی که مامان فدای اون خنده های خوشگلت بشه چقدر بزرگ شدی چه زود یک سال گذشت از اون روزی که من برای اولین بار دیدمت معصوم و پاک با اون گریه های ملوست .هنوزم یاد اون روز میفتم تمام بدنم میلرزه خدایا شکرت که به من لذت مادر بودن رو چشوندی ...بذار همه این احساس رو مز مزه کنند که چقدر شیرینه چقدر دلچسبه وقتی که جیگر گوشه ام رو بغل میکنم انگار که همه دنیا رو بهم دادند لذت بوسیدنش رو با هیچی نمیشه عوض کرد گاز گرفتن اون لپای خوشگلش رو......... بعضی وقتها انقدر امیرحسین رو تو بغلم میچلونم که صداش در می یاد .هر روز بیشتر از روز قبل عاشقش میشم و زیر لب میگم الحمدا..... خلاصه اینکه به لطف خدا برای امیر حسین یکساله یه جشن کوچیک گرفتیم و چند تا از اشناها رو دعوت کردیم اون هم چه روزی اخه تولد عسل من دقیقا روز ۸/۸/۸۸ بود روز تولد امام رضا.وای که چه روز خوب و مبارکی بود.البته اتلیه هم رفتیم ولی امیرحسین انقدر گریه کرد که آقاهه بیشتر از دو سه تا عکس ازش نگرفت .هنوز هم اماده نیست.اگه گرفتمشون حتما براتون میذارم.اون عکسهایی که خودمون گرفتیم هم زیاد جالب نیست حالا دو سه تاش رو براتون میذارم
امیر حسین مشغول تماشای کیک
این کادوی من و بابایی برای امیرحسین خان
امیرحسین در لحظه تولدش ساعت ۸:۲۰ صبح ۸/۸/۸۸
به خدا دیگه عکس جالبی ندارم منظورم عکس تکی.اخه تو بقیه عکس ها همه هستند.حالا عکس های اتلیه رسید دستم براتون میذارم فعلا بای
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:51 توسط حاله |
|
|
تفلد تفلد تفلدم مبارک
تفلد تفلد تفلدم مبارک تفلد تفلد تفلدم مبارک
به زودی عکس های تفلدم رو مامانم براتون میذاره
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 12:35 توسط حاله |
|
|
تقدیم به همسر مهربانم همه می پرسندچیست در زمزمه ی مبهم اب ؟ چیست در همهمه ی دلكش برگ ؟ چیست در بازی ان ابر سفید؟ روی این ابی ارام بلند كه تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟ چیست در خلوت خاموش كبوتر ها؟ چیست در كوشش بی حاصل موج؟چیست در خنده ی جام؟ كه تو چندین ساعت مات ومبحوت به ان می نگری نه به ابر نه به اب نه به برگ نه به این ابی ارام بلند نه به این خلوت خاموش كبوتر ها نه به این اتش سوزنده كه لغزیده به جام من به این جمله نمی اندیشم من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل یخ را در باد نفس پاك شقایق را در سینه ی كوه صحبت چلچله ها را با صبح نبض پاینده ی هستی را در گندم زار گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل همه را می شنوم می بینم من به این جمله نمی اندیشم به تو می اندیشم ای سر و پا همه خوبی تك و تنها به تو می اندیشم همه وقت همه جا من به هر حال كه باشم به تو می اندیشم تو بدان این را تنها تو بدان تو بیا تو بمان با من تنها تو بمان جای مهتاب به تاریكی شب ها تو بتاب من فدای تو جای همه گل ها تو بخند اینك این من كه به پای تو در افتادم باز ریسمانی كن از ان موی دراز تو بگیر تو ببند توبخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ی ابر و هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستی تو بجوش من همین یك نفس از جرعه ی جانم باقیست اخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:53 توسط حاله |
|
|
اول اینکه از اونایی که تولدمو تبریک گفتن ممنون!!! از اونجایی که خرجای زندگی سخت شده من واسه خودم یه امیرحسین سرچ ساختم بهتر از گوگولی. ااه ه ه نخندید دیگه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:22 توسط حاله |
|
|
سلام علیکم امری بود بابا چرا ولم نمیکنید شاید من یه کار خصوصی دارم چرا همش دنبال من هستید و هی عکس میندازید اه اه اه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آبان 1388ساعت 12:25 توسط حاله |
|
|
آقا سلام به سلامتی ما ۱۱ ماهه شدیم دیگه کم کم دارم یک ساله میشم و میتونم سرم رو مثل یه مرد بالا بگیرم.دیگه کم کسی نیستم که به من میگن امیرحسین خان
من تو بغل بابام عشق من قابلمه و ماهی تابه اینجا دارم دالی میکنم |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم مهر 1388ساعت 11:58 توسط حاله |
|
|
آقا بالاخره روز تولد ما هم رسید.........نمیدونم چرا مثل بچه ها دوست دارم واسه خودم تولد بگیرم.ولی وقتی چشمم به شمع کیک میفته انگار برق میگیرتم که ای وای من هم دارم به ۳۰ سال نزدیک میشم.خلاصه ما ۲۷ ساله شدیم و داریم کم کم باتجربه و پخته میشیم........بابایی زحمت کشیده بود و یه کیک خوشگل برای تولد خریده بود....امیرحسین هم حسابی کیف میکرد که میتونست انگشت هاش رو تو کیک فرو کنه و بخوره
دو ماه بیشتر تا تولد امیرحسینم نمونده.نمیدونم چی کار کنم........تولد بگیرم یا نه.اخه امیرحسین بدجوری از جمعیت میترسه و هرجا میریم فقط گریه میکنه.واسه همین میدونم که اگه تولد بگیرم همش غر میزنه و گریه میکنه........ولی میترسم بعدش پشیمون بشم که چرا براش تولد نگرفتم حالا تا اون موقع ببینم چی پیش می یاد.چند تا عکس از تولد مامان امیرحسین جون
چقدر کیف میده انگشت هامو بکنم تو این کیک |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 14:59 توسط حاله |
|
امیرحسینم ۱۰ ماهه شدنت مبارک چقدر روزها تند تند میگذرند.این روز ها همش به پارسال فکر میکنم که عسل مامان هنوز تو شکمم بود و من داشتم حسابی برنامه ریزی میکردم واسه اومدنش......نمتونم بگم روزهای خوبی بود یا نه .از یه طرف خوشحال بودم که بالاخره ما هم نی نی دار میشیم و از طرفی دلتنگ دیدنش.......روزها رو میشمردم و به امید رسیدن روز موعود بودم.....الان باورم نمیشه که پسرم ۱۰ ماهه شد و من اصلا نفهمیدم که چطوری گذشت......میترسم یه روز ببینم پسرم ۲۰ ساله شده و من هنوز گیجم نفس مامان ۱۰ ماهه شد.عزیزم مبارکت باشه.........امیدوارم خدا همه نی نی هارو برای مادر و پدرشون حفظ کنه
این هم دستپخت مامان برای تولد امیرحسین خان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 14:33 توسط حاله |
|
|
سلام امروز میخوام دو تا از عکس هایی که دیروز مامانم با تلاش فراوان ازم گرفته رو براتون بذارم
ببینید من رو شما کجایید چرا چپکی منو نگاه میکنید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 12:4 توسط حاله |
|
|
سلام .من از حموم دراومدم و دارم موهام رو خشک میکنم.چیه مگه........چرا چپ چپ نگاه میکنید.حالا گیریم که حوله دستشویی باشه.........مگه چیه!!!!!!!!!!!
خوب چی کار کنم این کوچیک تره راحت تر هم هست....اصلا من اینو بیشتر دوست دارم........هر وقت مامانم منو میبره دستشویی تا بشورتم من هم فوری این حوله رو ورمیدارم و گاز میگیرم.........خیلی هم دوست دارم رو سرم بندازم.......احساس عروس بودن بهم دست میده...به کسی نگید هااااااا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 13:6 توسط حاله |
|
|
بدون شرح!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 12:56 توسط حاله |
|
|
مراحل بازی کردن با عروسک ها و عصبانی شدن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 12:52 توسط حاله |
|
|
بالاخره ما هم داریم بزرگ میشیم وتا یکسالگیمون چیزی نمونده.نهمین ماهگرد تولدم رو به خودم تبریک میگم که انقدر ماشا الله بزرگ شدم.اخه من آقا پسرم و زورم زیاده.این هم چند تا از عکس های خوشگلی که مامان جونم ازمن گرفته.
کسی اسنک نمیخوره؟ بفرمایید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 12:7 توسط حاله |
|
|
این عکسو دوباره گذاشتم واسه اونایی که باورشون نمیشه وبلاگمو خودم بروز می کنم
تازه امروز ماه گرد تولدمه تولدم مبارک |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 13:2 توسط حاله |
|
|
یادم رفت بهتون بگم از هنرهای دیگه ای که بنده دارم اینکه تعمیرکار پکیج هم هستم.خوب دیگه شرمنده نکنید اصلا مامانم منو هنرمند به دنیا آورده.کاریش هم نمیشه کرد.اسباب بازیهای دیگه ای که من بهشون علاقه دارم عبارتند از :جاروبرقی . اتو .شارژر موبایل.حوله.فرمان و دنده ماشین.پریزو....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 14:6 توسط حاله |
|
|
پسرم بالاخره ماما گفت.امیر حسین روز ۲ مرداد برای اولین بار ماما گفت و دل منو لرزوند.خدا میدونه چه لذتی داره.همه زحمت هایی رو که براش میکشم یه دقیقه ای جبران میکنه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 14:0 توسط حاله |
|
|
منو که تو این عکس میبینید امیرحسین خان مهندس کامپیوتر هستم هر وقت مامانم و بابام کامپیوتر رو خراب میکنند من درستش میکنم.........بلد نیستند از تکنولوژی استفاده کنند هی میشینن پشتش......ولی عجب ژستی گرفتم هااااااااااا...هر کدوم از شماها که کامپیوترتون خراب شد من حاضرم تعمیرش کنم .......ولی لطفا قبلا وقت بگیرید چون سرم خیلی شلوغه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 0:29 توسط حاله |
|
|
شبها وقتی من برای خوابیدن مقاومت میکنم مامانم منو میذاره توی این تاب که تازه خریدیمش و انقدر منو این و اون ور میکنن که خوابم میبره .ببینید به چه روزی افتادم.............
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 0:6 توسط حاله |
|
|
من و مامانی وبابایی رفته بودیم عروسی .چقدر هم خوش گذشت مخصوصا به مامانم از بس که من گریه کردم و جیغ زدم خودم که خیلی حال کردم.ولی میدونم به مامانم هم خیلی خوش گذشت چون قیافش دیدنی شده بود ..........حالا بگذریم شب عروسی قبل از اینکه عروس رو بیارند مامانی و بابایی منو بردن رو ماشین عروس و از من عکس گرفتند من هم خیلی ذوق کرده بودم گل ها رو دیده بودم.........ایشاا....عروسی خودم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 23:58 توسط حاله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تو این وبلاگ دارم از روزهایی می نویسم که میدونم دیگه هیچوقت تکرار نمی شه روزهایی که امیر حسینم داره آماده میشه تا بیاد پیش مامانی و بابایی
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
| پیوندها |
|
درد و دل سولماز و پارسا ساناز و سام فرشته و آرتیمان زهرا و علی کوچولو مریم وآراد کوچولو گوربان و مهربان |
|
RSS
|